خنده دار
من یک ربع قرنی ام
درباره وبلاگ


یک ساعت که آفتاب بتابد خاطره ی آن همه شب های بارانی از یاد می رود ، این است حکایت آدم ها و فراموشی

پيوندها
♀★••★♥Al0Ne G!rL♥★••★♀
کیت اگزوز
زنون قوی
چراغ لیزری دوچرخه

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان من یک ربع قرنی ام و آدرس d.wildcat.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.









ورود اعضا:


نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید




آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 4
بازدید دیروز : 2
بازدید هفته : 6
بازدید ماه : 6
بازدید کل : 7897
تعداد مطالب : 9
تعداد نظرات : 0
تعداد آنلاین : 1



<-PollName->

<-PollItems->

<-PollName->

<-PollItems->

نويسندگان
دنیا

آخرین مطالب
<-PostTitle->


 
25 / 10 / 1390برچسب:, :: 4:42 PM :: نويسنده : دنیا

 

دو تا برادره آخره شر بودن و پدر محل رو درآورده بودن

دیگه هروقت هرجا یک خراب کاریی میشده، ملت میدونستن زیر سر این دوتاست. 

خلاصه آخر بابا ننشون شاکی میشن، میرن پیش کشیشِ محل، میگن:‌

تورو خدا یکم این بچه‌های مارو نصیحت کنید،‌ پدر مارو درآوردن.

کشیشه میگه: ‌باشه، ولی من زورم به جفتِ اینا نمیده، باید یکی یکی بیاریدشون.

  خلاصه اول داداش کوچیکه رو میارن، کشیشه ازش میپرسه:

پسرم، ‌می‌دونی خدا کجاست؟

... پسره جوابشو نمی‌ده، همین جور در و دیوار ر و نگاه می‌کنه.

باز یارو می‌پرسه: پسرجان، می‌دونی خدا کجاست؟

دوباره پسره به روش نمیاره.

خلاصه دو سه بار کشیشه همینو می‌پرسه و پسره هم بروش نمیاره

آخر کشیشه شاکی میشه، داد میزنه: بهت گفتم خدا کجاست؟!

پسره می‌زنه زیر گریه و در میره تو اتاقش، در رو هم پشتش می‌بنده.

داداش بزرگه ازش می‌پرسه: چی شده؟

پسره میگه: بدبخت شدیم! خدا گم شده، همه فکر می‌کنن ما برش داشتیم

نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه: